|
همه ی شهر را میگردم تا نشانی از تنهایی خویش بیابم غافل از آنکه تو هم تنها ترینی و به دنبال من...
|
تو روشن می کنی خورشیدو هر روز
تو هر شب توی جلد ماه میری
بگیر دستامو محکم تا نیفتم
زمین می لرزه و قتی راه میری
دلم با خنده ی تو گرم میشه
تو روزایی که دنیا سرد باشه
تورو حس می کنم میفهمم اینو
یه زن میتونه گاهی مرد باشه
نمی ترسم ازینکه پیر میشی
ازینکه زندگیت بی مرد میره
تموم ساعتا تسلیم میشن
کنار تو زمان برعکس میره
...
خواهی نخواهی دوستت دارم
چه وقتی میان ما فاصله ها عشوه گری می کند
و چه وقتی که دلت جز من هوای دگری ندارد
روزها می روند مثل همیشه ی تاریخ از پس هم هم می روند
من و تو هم در دل همین روز ها می رویم نه از پس هم
بلکه در کنار هم.
این روزها که دورتر می شوی دلم به بهانه ی تو نزدیک تر می شود
آری ای دوست بهانه می گیرم وقتی فاصله ها میان ما عشوه گری می کنند
اما باز هم بخواهی نخواهی دوستت دارم...
یادت هست بیست روزی از آغاز می گذشت که سرنوشت مارا به بازی فرستاد!
اما چند وقتی گذشت تا مال هم شدیم
قلب های ما هم همینطور...
امروز اما نمی آید دلم برایت ترانه ای بنویسم
نمی آید دلم تو را از دلم
از فکرم
از وجودم
به دست قلم بسپارم به روی کاغذ بنگارم...
نمی آید دلم تورا از اعماق وجودم دور کنم
تو همینجا بمان
در دلم
در فکرم در وجودم
که دوستت دارم آنجور که چیزی با آن جور نیست
آنجور که دستت در دستانم می لرزد
همانجور همان لحظه
دلم می لرزد
تنم هم
حسن حسن زاده
۸/۵/۱۳۹۰
که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود...
ولی پدر
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد...

من از زندگی تو هوات خستم
ازت خستمو باز وابستم
نگو ما کجاییم که شب بین ماست
خودم هم نمیدونم اینجا کجاست
بیا با هوای دلم سر نکن
بهت راست میگم تو باور نکن
ازین فاصله سهممو کم نکن
بهت خیره میشم نگاهم نکن
تو رنجیدیو دل ندادم بری
خودم رو فراموش کردم تو یادم بری
تو یادم بری زندگیم سرد شه
یه روز این پسر بچه هم مرد شه
ولی هرشب از خواب من رد شدی
به هر راهی رفتم تو مقصد شدی
دزست لحظه ای که ازت می برم
تحمل ندارم شکست می خورم
نمیشه تو این خونه پنهون بشم
بهم سخت میگیری آسون بشم
اگه پای من جاده رو برنگشت
فراموش کن بین ما چی گذشت
من از زندگی تو هوات خستم
ازت خستمو باز وابستم
نگو ما کجاییم که شب بین ماست
خودم هم نمیدونم اینجا کجاست
بیا با هوای دلم سر نکن
بهت راست میگم تو باور نکن
ازین فاصله سهممو کم نکن
بهت خیره میشم نگاهم نکن
و ما هنوز هم نمی دانیم هنوز هم نمی فهمیم
هنوز هم اما در تکاپوی نفسی هستیم برای حیات
هنوز می گردیم در کوچه های خلوت شهر تنهایی
هنوز هم به هنگام اذان دلمان می لرزد...تورا شکر
هنوز هم هستند چشمانی خریدار که می خواهند
که می خواهند دل های کوچکمان را به قیمت پاکی
اما هنوز هم هستی و تو این درب را باز می کنی
که من اشتباه نیامده ام تا بدینجا.... تو را شکر
هنوز هم آب پاکی را صبح گاه به ملاقات چشمانم می برم
هنوز هم شب هنگام به یاد تو می بندم این چشمان سنگین را
هنوز هم خدایا تو را در خواب می بینم که می آیی از آنسوی عشق
تورا شکر....
خدای من تنهاترین معنای تنهایی های من
به آنسوی عشق سوگند که تورا هنوز هم تورا می پرستم
هنوز هم می خواهمت که مرا نماز به هیچ انسانی نیست
و هیچ قبله ای جز تو ندارم... تو را شکر
تورا سپاس که من و او بی تو ما نیستیم
حسن حسن زاده
خدایا این روز های آخر که عدد گناهامون به سقفش می رسه بیشتر تحمل کن
آخدا تو فقط گریه بکن... گریه بکن تا که بباره آسمون... آخدا گوش نکن یا که نبین
تو فقط گریه بکن... گریه بکن تا که بباره آسمون...
آخدا تو که میدونی صفحه ی این کنتور چقدر سریعتر از گذشته ها می چرخه
آخدا تو که می بینی عددای این کنتور همشون به عدد ۹ رسیدن
تو که تو گردنه ی اعداد صفر رو بعد از ۹ قرار دادی
تو که با این کار به شروع دوباره بشارت دادی
آخدا ازت می خوام لحظه ی صفر شدن عقربه های ساعت
همون لحظه که متعلق به هیچ تاریخی نیست همون آن که ماله خودته
عددای کنتور قلبمونو به صفر برسونی.. همون صفرهایی که ارزشمند ترین عددها هستن.
آخدا تو که درد دلم رو می دونی که از خالی چمدونم با خبری
چقدر فاصله هست بین صفر های ما سه نفر و صفر های مردم
توی دستام من اما چی دارم جز تشکر
آخدا مدیونتم برای پاک شدن تموم حافظه ی غمگینم
به خاطر گرمی آغوش عشق
مدیونتم هر قدر هم که پر از صفر باشم
که این صفرها همه نشونی تو هستن
من این نشونی ها رو من این دست ها رو مدیون تو هستم
آخدا این منم که می خوام چشمهامو ببندم
خط بکشم روی همه ی پریشونی عقلانیت
و مثل نابینای عاشق
قدم به قدم خطوط دستای ظریفش رو از حفظ کنم
بوسه ی جادویی عشق رو روی لبهاش مشق کنم
و شکرگذار تو باشم که من پر از صفرم
می خوام که با همه ی تنهایی هام سر رو شونه های تو بگذارم
و بچینم از لبهای عشق که تو آغازین بهانه ی منی
آخدا من و تو دلباخته ی هم و مملو از هزاران صفریم
شاید که برای مردمکان ترکیبی هستیم از پوچی و فقر
و تویی جواز پوزخند ما به ارزش هاشون
ما دو تا می خوایم همه ی صفر های عالم رو کشف کنیم
توی دستامون توی جیب هامون حتی قلب هامون رو
خونه ی صفر های تو کنیم
که می خوام همه چیز زندگی ما پر از صفر های تو باشه
پر از لحظه های تحویل سال
و پر از لحظه های تحویل انسان
آخدا ازت می خوام لحظه ی تحویل امسال پر از نم نم بارون باشه
که امسال برای بودن عشق من پرم
پرم از سپده دم های بارونی
پرم از حس غریب آواز
و تنها و تنها یک بهانه واسه آغاز
حسن حسن زاده
داشتم با خودم فکر می کردم که چی می شه تو عصر ای میل و اس ام اس و .... دوباره کاغذ و قلم رو
ورداریمو یکی دیگه از حس های نوستالوژیکمونو زنده کنیم خواستم این دفعه یه نامه بنویسم این بار به خدا
هر چند خیلی سوژه ی تکراری ای داره و خاطرم یه شعری رو هم با همین مضمون تقریبا خوندم اما دست به
قلم شدم تا از یه زاویه ی دیگه به این قضیه نگاه کنم چون به هر حال موضوعات این عالم چندان گسترده
نیست اونم نامه ایه به خدا که هرکسی تو هر مرتبه ای به خودش اجازه ی نوشتن اونو میده و هم
اینکه تفاوت و کثرات عالم بیشتر به خاطر تعدد پنجره هاست امیدوارم این پنجره که باز کردم چشم انداز تازه
ای رو باز بکنه اولا و بالذات برای خودم و مضافا از این جهت که سعی کردم از آدم های مهم زندگیم
هم قدردانی کرده باشم چون اعتقاد دارم مایه گذاشتن از فکر و اندیشه برای کسی که دوستش داری از هر
چیز دیگه ای با ارزش تره و همیشه آدم هایی هستند که قدرشو بدونن هرچند بسیار اندکند و عزیز. و من
هنوز بخاطر یه کاسه آش حس بویایی رو می پرستم.
اگر روزی نامه ای به خداوند بنویسم
از تو اسم خواهم برد
و در آن نامه برای سلامتیت دعا خواهم کرد
در نامه ام نشانی خانه ی شما را خواهم داد
که برایتان کارت پستالی بفرستد از نور
همان نور که سایه های اتاقت را آفتابی کند
و نشانی شمعدانی های حیاطتان را خواهم داد
تا خداوند برای لبهای تشنه ی آنها قطراتی از عشق بریزد
اگر نامه ای به خداوند بنویسم
برای غروب های دلتنگیت نشانی از بودنم
و برای لبهای خشکیده ام یادی از نام تو را خواهم خواست
اگر نامه ای به خداوند بنویسم
برای غروب های جمعه کاسه ای آش
و برای لبهایمان سوره ی حمدی جاودانه
و برای انگشت مخصوصمان
انگشتری از ماه خواهم خواست
در آن نامه سفارش دو جفت پا خواهم داد
و نفس هایی نعنایی
که با آن به اوج پاکی قله های عشق
سفر کنیم
در نامه ای که پر از نام تو خواهد بود
برای آغاز نامم ((میم)) خواهم خواست
که هرچه نیکویی است برای تو باشد!
در جایی از آن نت هایی خواهم نوشت
آهنگی خواهم ساخت
ترانه ای خواهم سرود
و آن را با حنجره ی تو خواهم خواند
اگر نامه ای به خداوند بنویسم
جای فرستنده نام تو را خواهم نوشت
که خداوند هر چه جواب است برای تو بفرستد
آن جور که نامی از من نباشد
به پستچی خواهم گفت
به هیچ فرشته ای اعتماد نکند
که پشت پاکت نوشته ام برسد فقط به دست خدا
تمبری از راز به روی آن خواهم چسباند
همان راز که میان من و تو
و اینک خدا خواهد بود از ازل!
به پستچی خواهم گفت
نامه ام سنگین است
که دنیایی از آرزو برایت در آن جا داده ام
تازگی ها از یکی دو فرشته شنیده ام!
که خدا به همین زودی ها به نامه ام جواب خواهد داد
آن جواب که سرنوشت ما خواهد بود
راستی به هیچ فرشته ای اعتماد نکن!
حسن حسن زاده
شاید چون انیشتین می خواسته عمق نبوغشو!!! نشون بده اون ریختی بوده، یا شایدم این استاد عزیز طول و عرض علمشون قیاسی از طول و عرض سیبیلای با صلابتشونه!
خدا همونو هدایت کنه که هر کدوممون اسیر یک چیزیم و هنوز گیر ظاهرمون... اول از همه خودمو... آمین
بهر حال جناب استاد، ای ول کلمه بدی نیست که اونجوری به جوخه ی چشات دستور شلیک به نی نی چشامو می دی!شاید دارم از یه پنجره ی اشتباه به یه سمت اشتباه نگاه میکنم
شاید اصلا عزیز من، من سکوتم و تو ترانه.....
من به ندرت تو دمادم.....
امسال سال خوبی نبود ، اما این آخریا زندگیم پر از رنگ و ترانه ی تو شد .....
اینم گل ترانه ی زندگیم تقدیم به تو.....
من به ندرت تو دمادم.....
من و تو دوتا عروسک با چشای تیله ای
من و تو زندونیه خاطره های پیله ای
من یه عکس پر غبار از یه ترانه ساز لال
اما تو هنوز مثل باور یک قبیله ای....
یادت هست همسایه بودیم
این نامه ی آخر سالم به تو..تو که اجازه دادی آرمان شهرمو رو ویرونه ی زمین بسازم ،زمینی که از وقتی رفتی ...
کاش ازپیش خدا بتونی به آرمان شهرم بیای،راستی اونجا بساط اینترنت براست؟اگه اومدی تعجب نکن که چرا بک گراند آرمان شهرم سیاهه ،آخه من اینجام هنورز رو همین زمین و پر از شبای شپ پره مرده. اما هنوز سبز مینویسم برای تو به سوی آسمان:
شاید مرا دیگر نشناسی، شاید مرا به یاد نیاوری. اما من تو را خوب میشناسم. ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همهمان همسایه خدا.
یادم میآید گاهی وقتها میرفتی و زیر بال فرشتهها قایم میشدی. و من همه آسمان را دنبالت میگشتم؛ تو میخندیدی و من پشت خندهها پیدایت میكردم.
خوب یادم هست كه آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشتهای نازكت میچكید.
راه كه میرفتی ردی از روشنی روی كهكشان میماند.یادت میآید؟ گاهی شیطنت میكردیم و میرفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت میكردی و او كفرش درمیآمد.
اما زورش به ما نمیرسید. فقط میگفت: همین كه پایتان به زمین برسد، میدانم چطور از راه به درتان كنم.
تو شلوغ بودی، آرام و قرار نداشتی. آسمان را روی سرت میگذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره میپریدی و صبح كه میشد در آغوش نور به خواب میرفتی.
اما همیشه خواب زمین را میدیدی. آرزویی رویاهای تو را قلقك میداد. دلت میخواست به دنیا بیایی. و همیشه این را به خدا میگفتی. و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین كار را كردم، بچههای دیگر هم، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را، ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا.
ما گم شدیم و خدا را گم كردیم...
دوست من، همبازی بهشتیام! نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده.
هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند: «از قلب كوچك تو تا من یك راه مستقیم است، اگر گم شدی از این راه بیا »
بلند شو. از دلت شروع كن. شاید دوباره همدیگر را پیدا كنیم.
عیدت مبارک از همین حالا
چه جوری میشه که من عاشق یه جوراب سوراخ باشم اونقدر که خیلی از صفحات دفتر شعرمو سیاه کنه، انگار طعم عشقای امروز عوض شده نه میشه عاشق کسی بود ونه دلباخته ی چیزی، من دیگه خالی ام از عشق و ترانه....
یه وقتایی دلم میخواد صاف بیافتم وسط خاطره هام، خاطره هایی که فقط امروز بغضش گلومو گرفته، دلم تنگ شده واسه اون حیاط قدیمی واسه اون تابی که بسته بودیم واسه فرید زدن مسافر خسته ی من بار سفر رو بسته بود.. تو خلوت آیینه ها به انتظار نشسته بود.. می خواست که از اینجا بره اما نمیدونست کجا............
مسافر خسته ی من اون روزا خسته نبود اما رفت جایی که نمیدونم کجاست انگار بعد از اون روزا دیگه خاطره ایی شکل نگرفت دیگه حتی خوندن ترانه نه کسی رو یادم میاره نه واسم خاطره ای میشه برای فردا...
نه فقط من، واسه همه ی ماها اینطوری همهی خاطره هامونو بین قهقهه های بی هذف خمسه ی هوشیار و بیدار جا گذاشتیم، میون گریه های یواشکیمون واسه بی کسی های نل پدربزرگش، واسه پارادایسی که هیچوقت بهش نرسی، برای گرمی دستای مادری که نتونست بازم لمسش کنه؛ دیگه لبخندی نمونده که واسه جلف بازیای عمو پورنگ رو صورتمون بکشیم و نه اشکی که برای شخصیتای چشم گنده ی کارتونای ژاپنی بریزیم...
من اما به همون پاردایس خیالی هم راضیم به همون جعبه ی موزیکال خاطره هام به همون ضبط صوت آبی شکیته که ذورشو با کش بسته بودیم به همون تاب خووردنا و فالش خوندنا....
من میخوام به بچه گی هام برکردم میخاوم عاشق باشم نه اینقدر خسته، نه اینقدر تنها اونم بین شلوغی آدمای بی خرد...
ای کاش بشه همه ی قوانین لعنتی فیزیکو زیرپا بذارم، زمان و مکان رو به سخره بگیرم مثل یه بطری در بسته بیافتم تو دریای آروم خاطره هام که اگه طوفانی هم داشت خواستنی بود
۸۹/۱۰/۲۶
جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میكرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد.
روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می كنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است..
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن كه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ..
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.
سلام...
نمیدونی چقدر سلام کردن به کسی که نمیشناسیش لذت تازه ای دازه.
یه داستانی رو خوندم که دلم خواست اینو اینجا بذارم چند وقت ژیش یه فیلمیو دیدم که مضمون خیلی مشابهی با همین داستان داشت هرچند سرنوشت کاراکتر های اصلی این دو تا یکی بود اما.... آخر اون فیلمو بعد این داستان می گم.
و حالا قصه ی ما:
كوهنورد می خواست از بلند ترین كوهها بالا برود.
او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار كار را فقط برای خود می خواست
تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود.
شب بلندی های كوه را تماما" در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود.
اصلا" دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همانطور كه از كوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله كوه، پایش لیز خورد و در حالی كه به سرعت سقوط می كرد از كوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لكه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.
و احساس وحشتناك مكیده شدن بوسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می كرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.
اكنون فكر می كرد مرگ چقدر به او نزدیك است. ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد.
بد نش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه سكون برایش چاره ای نماند جز آنكه فریاد بكشد
" خدایا كمكم كن "
ناگهان صدای پر طنینی كه از آسمان شنیده می شد جواب داد ،
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده
- واقعا" باور داری كه من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته كه باور دارم.
- اگر باور داری طنابی را كه به كمرت بسته است پاره كن...
یك لحظه سكوت ....
و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
گروه نجات می گویند كه روز بعد یك كوهنورد یخ زده را مرده پیدا كردند.
بد نش از یك طناب آویزان بود و با دستهایش محكم طناب را گرفته بود...
و او فقط یك متر از زمین فاصله داشت.
و شما؟ چقدر به طنابتان وابسته اید؟
آیا حاضرید آنرا رها كنید؟
و حالا آخر اون فیلم: کاراکتر اصلی ما تو اون فیلم هم یخ زد و مرد اما اون صد ها متر با زمین فاصله داشت.اون توانایی بریدن طنابش رو هم نداشت نمیدونم فاصلش تا زمین صدها متر بود یا با آسمون...
سروش جان واقعا برات آرزوی موفقیت دارم بخاطر این ترانه ی زیبات و این کارت درست مثل ترانه ی آزادی(( انقدر گفتن که آزادی به مرگ ساده تن دادی...)) فوق العاده زیبا و با احساس بود
منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست
منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم
هنوزم میشه عاشق موند تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش اگرچه دیگه وقتی نیست
نبینم این دم ِ رفتن تو چشمات غصه میشینه
همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه
تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خستم
کنارت انقدر آرومم،که از مرگم نمیترسم
تنم سرده ولی انگار توو دستای تو آتیشه
خودت پلکامو میبندی که این قصه تموم میشه
آهنگساز شادمهر عقیلی
ترانه سرا سروش دادخواه
با صدای ابراهیم حامدی
ویدئو این اثر رو هم میتونین از وبلاگ هوادران شادمهر غقیلی دانلود کنین